یادى از خاطرات زنان و حضورشان در عرصه دفاع مقدس

زنان همیشه قصه‏ گویان خوبى بوده‏ اند. از همان ابتدا با تکان دادن گهواره کودک خود و با اشعار و قصه‏ ها او را آرام مى‏کردند.
این خصیصه درونى زن‏ها تا به آنجا پیش رفت که گزارشگرانى موفق‏تر از مردان شدند....

 


زنان همیشه قصه‏ گویان خوبى بوده‏ اند. از همان ابتدا با تکان دادن گهواره کودک خود و با اشعار و قصه‏ ها او را آرام مى‏کردند.
این خصیصه درونى زن‏ها تا به آنجا پیش رفت که گزارشگرانى موفق‏تر از مردان شدند. توجه به ریزه‏ کارى‏ها و تأکیدات بر روح و روان انسان، گزارش آنها را از حالت خشک و رسمى بیرون مى‏آورد. گرچه این خصیصه مى‏توانست مورد سوء استفاده نیز قرار بگیرد.
وقتى «اوریانا فالاچى» به عنوان یک خبرنگار جنگى در جنگ‏هاى ویتنام، هند و پاکستان، خاورمیانه و آمریکاى لاتین حضور یافت، همین خصیصه قصه‏ گویى او بود که وى را معروف کرد. تا آنجا که کتاب «زندگى، جنگ و دیگر هیچ» او توانست سندى بر علیه سیاست جنگ‏افروزى آمریکاییان باشد.
جنگ به عنوان پدیده زشت زندگى بشرى، اثرات جبران‏ناپذیرى بر زندگى زنان و کودکان دارد. قصه‏گویى مادرانى که جنگ را با تمام وجود خود احساس کرده‏اند، تنها قصه نبود، واقعیتى بود که پدیده شوم نفس‏پرستى انسان را به نمایش مى‏گذاشت، پدیده‏ اى که جزء تفکیک‏ ناپذیر هستى بشرى شده است.
خاطرات زنان از جنگ به عنوان واقعى‏ترین مصالح قصه‏ گویى مورد بهره‏ بردارى ادبیات جنگ و در کشور ما ادبیات دفاع مقدس قرار گرفته است.
خواهران، مادران و همسران شهدا، زنان امدادگر و بهیار، زنان رزمنده، زنان عکاس و روزنامه‏ نگار و ... با بیان خاطرات خود در غنى‏ سازى ادبیات دفاع مقدس قدم برداشته‏ اند. بیان واقعیت‏ها از زبان زنان چنان با استقبال مواجه گشته است که با دقت در نگارش، استفاده از جزییات و ... توانسته است کتاب «خاطرات دا» را در عرض شش ماه به چاپ پنجاهم برساند.
راوى زن جنگ، بیان مى‏کند که جنگ چگونه ارکان زندگى را مورد تهاجم قرار داده و چگونه با بهره‏ بردارى از جنگ به تقویت روحیه، شجاعت، اعتماد به نفس در خود پرداخته و جنگ را به عنوان نعمتى در زندگى غنیمت شمرده است. در واقع زنان تنها روى زشت جنگ را نشان نمى‏دهند به عنوان مثال در یکى از همین گزارش‏ها مى‏خوانیم که فهیمه در نامه‏ هایش به همسرش مى‏نویسد: «... و من اکنون در کویر تنهایى دلم که در عمق تشنه است به دنبال قطره آبى مى‏گردم، آب حیات و مى‏دانم که این کویر در عمق خویش تشنه است. اما سراچه دل شما رزمندگان در عمق تشنه نیست و شما به آب رسیده ‏اید که از کنارش لب خشک ما را نیز تر کردید ...»(1)
یا در جایى دیگر اشاره مى‏کند. «... على‏رضا خیلى دلمان برایت تنگ شده ولى چه کنیم که اسلام را بیشتر و بیشتر از تو دوست داریم، چه کنیم که عشق حسین(ع) قبل از عشق تو در وجودمان نقش بسته، چرا که اول چیزى که در ابتداى زندگى‏مان چشیدیم تربت پاک امام حسین(ع) بود.»(2)
زنانى که مستقیما درگیر جنگ بودند نیز تأکید بر تأثیرات جنگ بر روى خودشان دارند. زنان تأکید دارند که شرکت در دفاع مقدس على‏رغم همه دلتنگى‏ ها یک وظیفه بود.
زنان آزاده دفاع مقدس نیز روایت کرده‏اند: «نمازمان که تمام شد، دست یکدیگر را گرفتیم و بلند دعاى وحدت خواندیم. صدایمان توى راهرو مى‏ پیچید. نگهبان دریچه سلول را باز کرد و گفت: «ساکت باشید» گوش نکردیم. دوباره داد زد: «ساکت» بقیه اگر سرو صدا مى‏کردند مى‏ریختند توى سلول و مى‏ زدندشان. با ما نمى‏دانست چه کار کند، عاجز شده بود. مى‏گفت: «شما اسیر ما نیستید. ما اسیر شما شده‏ایم.»(3)
جنگ از زنان فقط سرباز نساخته بود. فرمانده ساخته بود. شجاعت زنان بخصوص اسرا بى‏مانند بوده است. «از الرشید بردندمان اردوگاه موصل، اولش بهمان سخت نمى‏گرفتند. راحت مى‏رفتیم پیش بقیه اسیرهاى اردوگاه. مى‏رفتیم توى جلسه‏هایشان یا دسته جمعى دعا مى‏خواندیم. یکى دو ماه که گذشت دیگر نمى‏گذاشتند با بقیه حرف بزنیم. ترسیده بودند شورشى چیزى بشود توى اردوگاه. صلوات هم که مى‏فرستادیم کتک‏مان مى‏زدند.»(4)
چهار تا دختر بودند، 17 تا 24 ساله، دکتر و پرستار و امدادگر، حتى صداى صلیب سرخ هم در آمده بود که نباید خانم‏ها را اسیر نگه دارید. اینها که نظامى نبوده‏ اند اما گوش عراقى‏ها بدهکار نبود. دخترها هم راه خود را مى‏رفتند.
کف اتاق‏مان گود است. یک پله ‏اى پایین‏تر از زمین. باران که بیاید بیچاره مى‏شویم. کف اتاق را آب مى‏گیرد.
باران آمده بود زیاد. زدیم به در بهشان گفتیم: «ما نمى‏توانیم اینجا بخوابیم. کف اتاق خیسه. هوا هم سرده.» اولش محل‏مان نگذاشتند. یکى‏شان گفت: «آب‏ها رو با کاسه خالى کنید» گفتیم: «تا صبح طول مى‏کشه. ببریدمون بیرون یه اتاق دیگه.» خیلى که شلوغ کردیم، کوتاه آمدند و گفتند: «اسباب و وسایل‏تون رو جمع کنید ببریم‏تون.» یک اتاق خالى گوشه اردوگاه بود مى‏خواستند فروشگاه کنند. قرار شد ما را ببرند آنجا. سرگرد عراقى که داشت ما را مى‏برد با کابل مى‏زد به در آسایشگاه‏ها که بقیه را بترساند. فحش مى‏داد. فارسی را خوب بلد بود، مى‏گفت: «اینها را مى‏بریم بکشیمشون، شکنجه‏شون بدیم.»
ما هى داد مى‏زدیم حال ما خوبه. اتاق‏مون را آب گرفته داریم مى‏رویم یک اتاق دیگر، چیزى نیست. اما سرگرد عراقى بس نمى‏کرد. معصومه برگشت محکم زد توى گوشش. گفت: «خفه شو!
سرگرد ساکت شد.»(5)
روایت زنان آزاده علاوه بر آنکه اعتماد به نفس و شجاعت آنان را به نمایش مى‏گذارد، گوشه‏اى از سختى‏هایى را که بر آنان رفته است نشان مى‏دهد. گرچه راویان سعى کرده‏ اند بسیارى از ناملایمات را حذف کنند، اما در لابه‏ لاى حرف‏ها و سخنان‏شان عمق همدردى و همدلى با رزمندگان و دیگر اسرا را مى‏یابى، همدلى که او را وا مى‏دارد از اینکه آزاد شده است ناراحت باشد.
«دل‏شوره داشتم تا هواپیما بنشیند صد دفعه اسم همه را پیش خودم تکرار کردم. خیلى سخت است که به چشم‏هاى یک مادر نگاه کنى و بهش بگویى که مى‏دانى که پسرش زنده است.
دیدیش حالش خوب است سالم و سلامت اما اسیر است. سخت‏تر اینکه تو آزاد شده باشى و پسر او هنوز نه.»(6)
آزادگان همان قدر از موش مى‏ترسند که دیگران اما شجاعت آن را دارند که بگویند مى‏ترسیم اما کارى نمى‏کنیم که ترس ما مایه خنده دشمن شود.
رزمندگان زن نیز راویان قصه دفاع مقدس هستند. آنها که روزها به دفاع مقدس مشغول مى‏شدند و شب‏ها از انبار اسلحه حفاظت مى‏کردند. «مریم امجدى» همراه رزمندگان گروه ابوذر، توپ 106 شلیک مى‏کرده است.
فرقى نداشته است که آنها عضو سپاه یا گروه مقاومت (بسیج آن دوره) باشند یا نباشند. به زنانى که در شهر مانده بودند به صورت سرپایى آموزش اسلحه داده بودند گرچه کم بود اما راوى زن به ذکر آن نیز مى‏پردازد.
کمى از ظهر گذشته بود که براى ما ناهار آوردند. نان خشک یا کنسرو لوبیا. غذا خوردیم از نو درگیر شدیم. خیلى زود مهمات ته کشید و یکى دو تا از اسلحه‏ ها گیر کرد. از میان پنج شش نفرى که داخل ساختمان بودیم فقط اسلحه من سالم بود و کار مى‏کرد ... نزدیکى‏ هاى غروب که باز مى‏گشتیم دو نفر از نیروهاى ارتش به ما ملحق شدند ... ارتشى‏ ها با یک دستگاه خمپاره‏انداز 60 میلى‏مترى آمدند دستگاه را زمین گذاشتند چند گلوله به سمت عراقى‏ها شلیک کردند و برگشتند ... غروب که از گمرک برمى‏گشتیم هنوز از منطقه بیرون نیامده بودیم که یک گلوله خمپاره‏اى 120 میلى‏مترى در نزدیکى ما منفجر شد و زهره فرهادى، امیر سامرى و جعفر مجروح شدند. زهرا حسینى هم از قبل زخمى شده بود.»(7)
گروه دیگر از راویان جنگ پرستاران و بهیاران بودند آنها که شاهد لحظه ‏هاى شهادت و مجروحیت رزمندگان بودند، نیز ناگفته‏ هاى بسیارى دارند. شرایط کار و زندگى بسیار سخت بود اما روحیه آنها بسیار عالى بود. «کار 24 ساعته بود و هیچ فرصتى براى خواب و خوراک نداشتیم هنگامى که روى صندلى مى‏افتادیم از شدت خستگى بیهوش مى‏شدیم خواهران که بیش از 20 نفر بودند در یک اتاق با سه پتو بسر مى‏بردند.
هر لحظه امکان داشت آبادان سقوط کند برادران هر کار مى‏کردند ما شهر را ترک کنیم، نپذیرفتیم. سرانجام بین خواهران و برادران پاسدار پیمانى بسته شد که پیمان خون بود. گفتیم که ما مى‏مانیم و هر وقت آبادان اشغال شد برادران همه ما را بکشند.»(8)
پرستاران دیگر هم از رشادت‏ها و لحظه عروج رزمندگان گفته‏اند، از سهراب 14 سال یا از جانبازى که موشک در پهلوى او گیر کرده بود. از لحظه شهادت رزمندگانى که تشنه لب به معراج رفتند.
زنان ساکن در مناطق مرزى، نیز قصه‏ گوى جنگ بوده‏اند: «شبى که جنگ آغاز شد مصدق، من، مهرى، نسرین، مهرانگیز طبق معمول در مسجد جامع بودیم آن شب تعداد زیادى از بچه‏ هاى مسجد جمع بودند که ناگهان صداى تیراندازى مکرر همه را وحشت‏زده کرد. نمى‏دانستیم چه اتفاقى افتاده، فقط به سرعت درهاى مسجد را بستیم و پناه گرفتیم.»(9)
سختى‏ هاى جنگ، نبود امکانات جنگى، عدم بهداشت، عدم وجود غذا و آب مناسب باعث نشده بود که آنها از حضور در منطقه جنگى ناراحت شوند.
«چشمم به پیت‏ هاى آب افتاد. یاد آن شى‏ء سفت داخل آب افتادم. فورا به سمت پیت‏ها رفتم. نگاه کردن به درون آب همان و آه از نهادم برآمدن همان. یک موش مرده ته آب غوطه مى‏خورد.»(10)
زنان پشتیبان جبهه‏ ها نیز از راویان دفاع مقدس هستند: هفت زن شدیم و تلاش پیگیر شبانه روزى را آغاز کردیم. به بیمارستان‏ها مى‏رفتیم زخمیان جنگ را تسلى مى‏دادیم و دورى مادر و خانواده‏هایشان را با محبت پر مى‏کردیم. لباس‏هایشان را مى‏شستیم میوه و شیرینى بین آنها تقسیم مى‏کردیم و آنهایى که خود نمى‏توانستند غذا بخورند در دهانشان غذا مى‏گذاشتیم.
کار دیگرمان رفتن به جبهه‏ ها بود. از مردم کمک مالى فراوان گرفتیم دولت نیز به ما کمک کرد به جبهه‏ ها لباس مى‏بردیم و به رزمندگان هدیه مى‏کردیم. به خط مقدم مى‏رفتیم و در سنگر با آنها غذا مى‏خوردیم یک بار 5 هزار نان و پیت حلب خیارشور بردیم ... شهید چمران مى‏گفت شما با این کارتان مانند مادر براى بچه‏ ها هستید.»(11)
خواهران و مادران و همسران شهدا نیز از دفاع مقدس مى‏گویند و از عزیزانى که با دفاع مقدس همراه شدند تا به دشمن درس درستى بدهند که در خاطره جهان بماند.
قصه آنان قصه شهرزاد و هزار و یک شب نیست که هزار و یک ساعت به انتظار مى‏نشیند، هزار و یک روز تنهایى را حس مى‏کند و هزار و یک شب با خاطره ادامه داستان‏ گویى دیگران را خواب کند.
قصه آنان قصه مردمى است که خواب از سر دشمن پراندند خواب را بر خود حرام کردند تا مردم سرزمین‏شان آرام بخوابند.
زنان خبرنگار، گزارشگر و عکاس نیز راوى قصه‏ هاى جنگ هستند. «فاطمه نواب صفوى» فرزند شهید مجتبى نواب صفوى جزء اولین راویان دفاع مقدس بود و «مریم کاظم‏زاده» همسر شهید اصغر وصالى که دوربین بر دوش همراه همسرش شد و «انسیه شاه‏حسینى» که رفت تا بار دیگر زندگى‏اش را بسازد و ...
زنان قصه‏ گوى دفاع مقدس ایران اسلامى تنها راوى قصه‏ هاى جنگ با تمام زشتى‏ ها و زیبایى‏ ها، خنده‏ ها و گریه‏ ها نیستند، آنها با قصه‏ هاى خود درس زندگى مى‏دهند.
آن کس که زندگى «ناهید یوسفیان» را بخواند که چگونه ازدواج کرد، همسرش را همراهى کرد، بچه‏ دار شد و ... چگونه در غیاب همسر شهید، فرزند معلول و جانبازش را بزرگ کرد در جایى که حتى براى تهیه شیر و شیر خشک فرزند کوچکتر مشکل داشت فقط قصه نمى‏خواند فقط روایت زندگى در جنگ را تجربه نمى‏کند او درس زندگى مى‏آموزد.
وقتى همسر شهید باکرى از حسن زیباشناسى شهید مى‏گوید. وقتى همسر شهید همت از تواضع و فروتنى او مى‏گوید وقتى همسر شهید دستواره از همراهى او در انجام کار خانه مى‏گوید وقتى مادر شهیدان خالقى‏پور از شیطنت‏ هاى آنان مى‏گوید وقتى دوستان شهید محبوبه دانش از فعالیت‏ هاى او مى‏گویند. وقتى خواهر شهید طیبه واعظى از نماز خواندن سر وقت او در دوران اختناق مى‏گوید. وقتى مادر شهید فاطمه جعفریان از تأکید وى بر حجاب در دوران طاغوت مى‏گوید ... دیگر تنها قصه‏ گو نیست، بلکه روانشناس است، جامعه‏ شناس است، انسان‏ شناس است، بلد راه است که راه را فراروى جوان مى‏گشاید.
از زبان زنان فقط قصه جنگ بیان نمى‏شود. رقص احساس و اندیشه، جان و روح در میان خاطرات آنها به نمایش مى‏آید تا بیانگر این نکته باشد که زنان مسلمان ایرانى جنگ زشت را به دفاع مقدس زیبا تبدیل مى‏کنند.
زنان قصه‏ گو اما، همان شهرزاد هستند که براى احیاى قلب بیمار با داستان نقش زندگى مى‏بافند.
اما آیا فقط قصه‏ گویى آنها کافى است. چه باید کرد تا قصه آنها در پیچ و خم دنیاى ارتباطات گم نشود. تا به راستى درس زندگى باشد براى جوانان ما؟ چه کنیم تا جوان ما از اینکه در این سامان روزى جنگى بود به خود ببالد که چه جنگى بود؟

پى‏ نوشتها:

1. علیرضا کمرى، نامه‏ هاى فهیمه، حوزه هنرى، 1369، ص67.
2. نامه‏ هاى فهیمه، ص126.
3. فاطمه مصلح‏زاده، کتاب روزگان، بانوان آزاده، مؤسسه روایت فتح، چاپ اول، 1383، ص48.
4. کتاب بانوان آزاده، ص56.
5. همان، ص74.
6. همان، ص94.
7. رضا رئیسى، ستاره‏ هاى بى‏نشان، مؤسسه فرهنگى سما، 1384، ص91 90.
8. سیدامیر معصومى، زنان جنگ، دفتر سیاسى سازمان عقیدتى سیاسى ارتش، 1374، ص82.
9. دکتر میرابوالقاسمى، پاییز 59، دفتر هنر و ادبیات مقاومت، 1387، ص44.
10. پاییز 59، ص72.پ
11. زنان جنگ، ص77.

 

کلمات کلیدی :زنان و دفاع مقدس و دختران مبارز
درباره
    ریحانه
نویسندگان وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر