ما رای نمی دهیم!

این نوشته با همه چیز فرق دارد. با تمام نوشته هایم. با تمام حرفهایم. با تمام تمامیت ارضی کشورم. این نوشته بوی دیگری می دهد. یک عمر تلاش کردیم برای انقلاب ولی دیگر بس است! نهال انقلاب جوانه زده و این روزهایی که باید منتظر به ثمر رسیدنش بود می خواهیم آن را دو دستی بدهیم تا برود! دست چه کسی؟ نمی دانم؛ ولی دستکش هایش مخملی است و دستانش چدنی.

من از قیافه های نورانی و مذهبی خسته شده ام!.........


این نوشته با همه چیز فرق دارد. با تمام نوشته هایم. با تمام حرفهایم. با تمام تمامیت ارضی کشورم. این نوشته بوی دیگری می دهد. یک عمر تلاش کردیم برای انقلاب ولی دیگر بس است! نهال انقلاب جوانه زده و این روزهایی که باید منتظر به ثمر رسیدنش بود می خواهیم آن را دو دستی بدهیم تا برود! دست چه کسی؟ نمی دانم؛ ولی دستکش هایش مخملی است و دستانش چدنی.

من ازقیافه های نورانی و مذهبی خسته شده ام! می خواهم چهره های در آتش جهنم آنطرف آبی هم در خیابان ها رفت آمد کنند. از بوی خوش متنفرم و دوست دارم این اطراف بوی لجن بدهد تا حدودی. من خسته شده ام از آزادی هم. آزادی که برای رسیدن به ولیعصر(عج) باید از انقلابش گذشت. انقلابی که بعد از این همه خون دل خوردن به دست آمده. بعد از این همه ایستادگی، مقومت و پایداری... بعد از این همه تحریم. هشت سال جنگ؛ دفاع مقدس را گفتم، آن هشت ماه فتنه که جای خود دارد. اما همه این چبزهای خوب را بدهم تا برود... به چه کسی؟ به همهان ها که برادر مرا، پدر تو را، دوستان ما را و همه ی آن آدم های خوب را به گلوله بستند. می خواهم به این ها بدهم که بیایند و خوش باشند در خاکی که هر گوشه اش عشقی جوانه زده است!

من از این کوچه هایی که نام شهید را به خود گرفته اند دیگر نمی خواهم رد شوم. فکر میکنی خجالت می کشم از اینکه آنها جانشان را دادند و ما با بی خیالی فقط با نامشان بازی کردیم؟ نه؛ من از این کوچه ها نمی گذرم که مبادا انتهایش بن بست باشد. می دانی؛ این روزها کوچه های بن بست را به نام شهدا می زنند. دلیلش را باید از آقای شهردار بپرسیم احتمالا.... البته بزرگراه ها را هم باید اضافه کرد. آنها هم نام شهدا را دارند. اما توجه کرده ای با چه سرعت بالایی از آنها رد می شویم؟ فکر می کنم سرعت کم جریمه هم داشته باشد در بزرگراه....

من شدیدا به نظام شک دارم. به نظامی که همین دو سال پیش 85 درصد مردم اول به او رای دادند و بعد به کاندیدای مورد نظرشان. اینها مشکوک هستند. همه دستشان در یک کاسه است. هم ملت، هم دولت. همه با هم دارند از کشور اسشتفاده می کنند. هم ملت، هم دولت. در کشور ایالات متحده هم ملت وهم دولت از هم جدا هستند ولی در اینجا، این گوشه ی دنج، این کشور و اسین نظام، جنبش صد درصدی را تشکیل داده اند. اینجا هیچ چیزش شبیه هیچ جای دیگر نیست. همه چیز اختلاط دارد باهم . مسئولین با مردم، دل ها با دست ها، دین با سیاست، فرهنگ و اقتصاد. همه ی ریش سفید های غربی را به تمسخر گرفته اند؛ آخر مگر می شود دین و سیاست باهم باشند آنقدر پیشرفت کرد. پیشرفت هم در اینجا مشکوک است اگر توجه کنی.... هم ملت هوای خدمتگزارانش را دارد، هم خدمتگزارانشان هوای ملت را دارند. هر چند مشکلاتی هم هست.... ولی من به این اتحاد هم مشکوکم. مگر می شود کشوری آنقدر دموکراسی داتشته باشد که از همه ی «دموکراسی نویس» ها هم جلو بیفتد!

ما تنها مردمی هستیم که  از چهار طرف به ما شبیخون زده اند. شمال، جنوب، شرق و غرب. این مردم چشمانشان به آسمان است و قلب هایشان گره خورده درهم. هیچکس دیگر هم نیست. هیچکس..... 33 سال تنهایی. مثل همان جنگ 33 روزه که خودشان اعلام کردند رسما حمایت کرده اند، از حق و حقیقت. این همه خوب بودن و مقاومت تردید برانگیز است. نیست؟ تاریخ را که بخوانی واقعا بی نظیر است این نظام. اما با فرفر از میدان می خواهیم نابودش کنیم تا آخرین سنگر عشق هم از بین برود!!!

ساعت از دو شب گذشته. سرم در دست راست پدرش دارد تمام می شود. به چهره اش که نگاه می کند با خودش می گوید جانبازی عجب کار بی فیده ای است؟ نه پولی دارد و نه مزایایی. دلیلش معلوم نیست؛ حتی فکر می کند پدرش هم خودش نمی داند دلیلش را به گمانم. اما من می دانم این سرم دیگر چیست.این که در دست چپ پسر است. برایش پول خوبی خرج می کنند. این یکی هم دارد تمام می شود. دیگر ننمی گذاریم چیزی تزریق کنند. سوزنش در دست پسر است و سوزشش در دست پدر. شرمنده ی جانان ز گران جانی خویشیم. اینها را می بینیم و می دانیم و بازهم دست به کار روشنگری هنوز نشدیم. این یکی سرم که در دست پسر است رنگش سبز دلاری است. می دانی سبز دلاری چه رنگی است؟ «من در انتخابات شرکت نمی کنم.» می خواهم سوزنش را از دست این بچه ها بکشم که دیگر شستشوی مغزی نشوند. وقت ندارم بیایم. شتاید هم .... آمدم. اصلا با همه ی بچه ها می آییم. هر چند حالا دیگر قیافه شان را نمی توان از پدرانشان تشخیص داد.آنها خاکی و اینها سبز.... آن هم سبز دلاری؛ شاید من اشتباه می بینم. شاید بتوان مهدوی کرد این سبزها را. آقا که دلش روشن است... معتقد به جذب حداکثری ست....

احتمالا همه می آییم. لطفا؛ یک لحظه صبر کنید....

کلمات کلیدی :
درباره
    ریحانه
نویسندگان وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر